خاطرات روزانه و مطالب اجتماعی به زبان طنز
http://sheykhena.blogspot.com/
مراجعه کنید.
برای مشاهده مطلب به آدرس جدید مراجعه کنید:
http://sheykhena.blogspot.com
من دارم میرم نمایشگاه مصالح ساختمانی یزد. غرفه داریم. شما هم بیاید. خوشحال میشم. اگر جریاناتی در حین نمایشگاه اتفاق افتاد حتما مینویسم:دی
این مطلب تنها یک کپی از وبلاگ شیخنا با آدرس جدید است:
http://sheykhena.blogspot.com
اگر نظری هست. اونجا در خدمتتون هستم.
همونجا هم نظر بدید. بخش نظرات اینجا بسته هست.
لیست وبلاگها و وبسایتهای دوستان هم به مرور منتقل میشند.
در ضمن من فردا بعد از ظهر مسافرم. از اون لحظه تاییدیه نظرات برداشته میشه. لطفا با جنبه باشید.
با سلام به همه دوستان عزیز
مدتی حال نوشتن نداشتم و میدونم که دلتون برام همچین تنگ شده که نگو! در هر حال. دیگه وقتشه. قرار بود تا جریانات اون جلسه ازدواج تموم نشهپست دیگه نگذارم. ولی وقتی دیدم ازش استقبال چندانی نشد باز تصمیم گرفتم طبق روال سنواتی برگردیم سر تخصص خودمون که همانا سر کار گذاشتن خلق الله بوده و هست و خواهد بود! دیگه بماند که اونجا کلی کاردستی ساختیم و اوراق بهادار رد و بدل کردیم و دس رشته بازی کردیم و غیره و ذلک. باشد تا ته اعماقتان! و ایضا نوک دماغتان بسوزد و بگدازد!:دیاینبار حال خبر نگاری هم ندارم. یکراست میرم سر اصل مطلب:
بله دوستان عزیز. چند روز قبلش دوستم باهام تماس گرفت که معین جون. الهی به قربونت. دستم به دامنت( توجه کنید که در مثل مناقشه نیست! پسفردا برام حرف در نیارین) میخوایم بریم پیکنیک. با یکسری بچه ها. تو هم بیا. ماشین هم بیار.
شیخنا: حالا خاطر خودم دعوتم یا خاطر ماشین.
حالا اونش به کنار میای؟
انشاالله.
و به اینگونه شد که بقول دهجی ها از صدقه سری گندم، تلخه( گیاهی بدبو و تلخ که حتی گوسپند به دهان نمیگیرد!) هم آب خورد!
بله دوستان من. القصه جمعه شد و راس ساعت شش و بیست دقیقه در سرمنزل مقصود حاضر شدیم.
و دوستان اتومبیل را در وضعی مشاهده کردند که کاغدی بروی شیشه الصاق شده بود. با این مضمون:
"مقصد: عالم ارواح"
که البته این هم به نوعی آرایه تضمین هست که بعدا براتون میگم و ذوق ادبی شیخنا رو میرسونه و از طرف دیگه اوج موذی گری شیخنا و البته هیچ معنای دیگری ندارد. (قابل توجه شولی و مشتی: مارکار پارکار هم نداریم. حله؟)خلاصه من و خواهرم بودیم که فردی که ما اسمش رو آقا عزت میگذاریم سه عدد لیدی رو سوار ماشین ما کرد و ما را افتادیم. البته این لیدی ها در سایز استاندارد بودند. و البته باز هم میدونید که پراید حتی با سایز استاندارد هم مشکل داره! سر میدون امام علی که رسیدیم دیدیم آقا عزت داره چراغ میده. کنار زدم.
بجا باز کنید یکی دیگه هم هست. قلمیه
شیخنا: میبخشید آقا عزت. نیم قلمی ندارین؟ خداوکیلی ظرفیت پراید محدوده!
مشکلی نیست. ببر ثواب داره. راستی صندوق رو هم بزن بالا این یخدون رو هم ببر.
جل الخالق. عزت جون این یخدونه یا برفخونه طزرجون؟!؟!؟
کارت به اینکاراش نباشه ببر. در ضمن دم نونوایی تفت وایسا. نون بگیرین که نداریم.
چشم. سمعت و طاعتا!
و رسیدیم به نونوایی سنگکی تفت. از دور که دیدم؛ به به چه صفی. احیانا برای فردا صبح میتونیم نون بگیریم. امروز رو که اصلا فکرش رو هم نکنید. خلاصه پیاده شدم و رفتم. به به چه خبره. این عزت جون سه نفرو گذاشته تو صف نون که اگر یکی به ملکوت اعلی نازل شد و به فیض شهادت رسید علی البدل باشه! چیکار میشه کرد دیگه. صبر کردم.
پس از مدتی عزتی اومد و دید حیلی ضایعه که عطا و اوطا؟ اوتا، دراز و کوتاه وایسیم که نون بگیریم! به من گفت که پشت سرش راه بیافتم. و ساعت هم هشت شده بود!
اونروز یه درس بزرگ هم گرفتم. و اون اینکه متوجه میشید. بخونید:
خلاصه ما راه افتادیم دنبالش. اون که جی ال ایکس داشت و میرفت. اما ما با پراید توی این گردنه های بعد از تفت ماشین سرعتش از 120 بالا نمیرفت که نمیرفت! تا در نهایت متوجه شدیم این به خاطر کولر بوده. و چون کولر رو روشن کردیم. ماشین جون گرفت. رسیدیم به دوراهی بیداخوید. وایساد. به ما گفت صبر کنید تا مینیبوس هم برسه. بعد بیاید. ما هم طبق معمول سنواتی: چشم!
همینقدر بگم که ساعت 9 بود که مینی بوس رسید. در حالی که ما فرش انداخته بودیم و داشتیم ورق بازی میکردیم کنار جاده! در حالی که بسی خورسند بودیم که نمیتونن ما رو فراموش کنند و همینجا دورمون بزنن. میدونید چرا. چون کل صبحانه و ناهارشون توی یخدون عقب صندوق ما بود و ما هم حین بازی خدا خدا میکردیم که نیان! هیچی دیگه. جلو شدم که ببرمشون سرمنزل موعود. حالا رواح کلم خودمم بلد نیستم! بله من دارم همینطور میرم. غافل از اینکه رد کردم و مینیبوس دیده و وایساده و من همینطور دارم میرم! موبایل هم آنتن نداره. و منم از جای فهمیدم رد کردم که دیدم دیگه آبادی تموم شد!!!!
بر میگردم. و کلی هم هم متلک بارم میکنند!
وقتی رسیدم متوجه شدم یکی از بچه ها 13000 تومان جریمه شده. بیچاره!
وقت صبحانه خیلی عصبی شدم. از بس که چار تا لفچ نصف غذا ها رو حیف و میل کردند.
اما قضیه اصلی اینجا شروع میشه.
میخواستیم بریم بازی که صداش در اومد که دوستان توپ با خودشون نیاوردند. همون غول تشر چند پست قبل رو به یاد دارید؟ محظ اطلاع اینکه. این آقای غول تشر بقول بابام از انواع ریش نقاشی بود. یعنی ریشش رو نقاشی کرده بود. به صورتی که چونه اش رو جا گذاشته بود و با استفاده از ریشهاش در این قسمت خط عابر کشیده بود. به این صورت که مقداری رو تراشیده و مقداری رو جای گذاشته بود! اون و به همراه یکی دیگه دیگه از ارازل همراه شدیم تا بریم توپ بخریم! بهتون بگم سی کیلومتر رفتیم تا به توپ رسیدیم! موقع برگشت این ارازل هی انگشت دور کله میچرخوندن و منم هی حرص میخوردم که آه اینا آخرش خودمونو میگیره! که البته گرفت هم. درست بالای گردنه جناب پلیس ایست داد!
خوب.آقای شیخنا. جون خودت برات مهم نیست. جون بقیه هم برات ارزشی نداره.
چطور جناب. کاری نکردم که.
اون پایین توی پیچ چند تا سبقت خطرناک گرفتی.
نه بخدا جناب. سبقت کجا بود. آزاد بود که.
تو پیچ همیشه ممنوعه.
نه جناب. درست بعد از اینکه من برگشتم تو لاین خط ممتد شد.
در همین حین جناب پلیس قبض جریمه رو به مبلغ 20000 تومان داد دستم. و پانچ رو براشت که به گواهینامه رو هم التفاطی بفرمایند! حال هی این آقای غول تشر:
حالا جناب نمیشه این سوراخ ماتمو این تو نزنی؟ ......
و سرکار هم که خیلی این جمله به مذاقش خوش نیومد. تق!!!!
و به این شکل بود که شیخنا سوراخ شد!
و باز به این شکل بود که وقتی 160 تا رفتم و رکورد خودم رو زدم آقای پلیس نگفت سرعتت زیاده. ولی سبقت مجاز رو گفت غیر مجازه!
و وقتی هم برگشتیم. سیل متلک باز حواله شد
بقیه روز اتفاق خاصی نیافتاد
تا موقع برگشت که دیگه من آدم شده بودم و از 120 بالا نرفتم. از ترس پلیس سبقت هم نگرفتم. چه مجاز و چه غیر مجاز!
گفتنی است در زمان برگشت هم برگه:
"مقصد: عالم اجساد"
به روی شیشه الصاق شده بود. و بانوان حاضر در خودرو هم به همراه موزیک داخل خودرو حرکات موزون انجام میدادند. که باعث میشد من حر لحظه بترسم مبادا مجبور بشم شب رو توی گشت ارشاد طی کنم!
توی برگشت هم خیلی آدم نبودم. یجا بود که قبل از پیچ سرعت گرفتم. طوری که اگر ترمز میکردم میرفتم توی شونه راه و چه بسا چپ میکردم. پس به صورتی بسیار حرفه ای و به سان اتومبیل رانان رالی قبل از پیچ اندکی ترمز گرفتم و داخل پیچ گاز دادم. به این ترتیب پیچ رو به راحتی رد کردم. پیچ با زاویه 90 رو با سرعت بالای صد رد کردم. ولی بعد از پیچ که میخواستم برگردم توی خط راست. کنترل ماشین یمقدار سخت شد.
دیگه خسته شدم.شما هم میدونم خسته شدید. پس دیگه بسه. فعلا:دی
با توجه به اینکه ادرس جدید نچرخید و علاوه بر اون بخش نظرات هم مشکل داشت و باز علاوه بر اون اطلاعات هم هرچی بخواد از من داره. و با این تفاسیر من ترسی از شناخته شدن ندارم بر میگردم
انتهی
اول از همه بر اساس فتوای بجای دوست عزیز و گرامی مشتی کبیر، سلام!
قول داده بودم که در مورد کارگاه آموزشهای پیش از ازدواج بنویسم. اما اجازه بدید کمی هم به وقایع اخیر برسیم:
دوستان عزیز
از اینکه همه اخبار این ماه مربوط به وقایع پس از انتخابات بود از همه شما عذر میخوام. دلیلش این بود که خبری مهمتر از اینها پیدا نکردم.
دیگه برسیم به کار خودمون:
این کارگاهها رو ما توی سه جلسه از ساعت 9 صبح تا 6 بعد از ظهر گذروندیم. کارگاهی که به نظر من کارگاه خیلی مفیدی بود و ناگفته های زیادی رو روشن کرد. البته در کنارش موارد جالبناک هم پیش میامد.
وقایع رو از زبان خودم مینویسم.
روز اول:
جلسه که شروع شد طرف در اومد گفت ساعتتون رو از هر دستی که هست در بیارید و به دست مقابل و برعکس ببندید! جل الخالق! این دیگه چه مسخره بازی ای هست؟ خلاصه اعتراضات و مسخره بازی ها بالا گرفت. تا اینکه نهایتا همه اینکار رو انجام دادند و آقای مشاور اعلان کرد در پایان روز سوم شان نزول این عمل رو بهتون میگم. واقعا وضع اسفناکی بود. بکلی این ساعت شده بود مامور سلب آسایشم. بطوری که نمیتونستم حواسم رو براحتی متمرکز کنم.
معارفه شروع شد. به نحوی که هر کس باید بلند میشد، اسمش، سنش، تحصیلاتش، شغلش، احساسش از بودن در این کارگاه، انتظارش از این کارگاه، جمله ای با ازدواج و همینطور رمز ورود! رو میگفت و مینشست. حالا این رمز ورود چی بود." من میخواهم ازدواج کنم"!. دیگه بماند که صدای خیلیها رو حتی گوش خودشون هم در زمان گفتن رمز عبور نمیشنید و دوستانی که با جبینی خیس عرق جمله رو عنوان میکردند و دوستانی مثل من که با پرروی تمام مثل خودم! جمله رو میگفتند!
خلاصه داشت جالب میشد. رسیدیم به اینکه میخوایم در این سه روز به چه نامی نامیده بشیم. بعضیحا اسم اصلی رو میگفتن. بعضی ها هم اسامی دلخواهشون رو. جالبیش این بود که شما باید اسم خودش و تمامی افراد پیش از خودش را میگفت. بیچاره من که ته صف بودم!
و قوانین:
تبصره: حق رد مشارکت!
تبصره: در اوقات تنفس هم وقت شناس باشیم و سر وقت تنفس داشته باشیم
و این هم اولین فعالیت گروه:
به پنج گروه کوچک تقسیم شدیم و به سوالات زیر پاسخ دادیم:
اهم ببخشید
موفق!
این اولین فعالیت گروه ما بود. فکر میکنم.
از اونجایی که فکر میکنم خیلی از مسائل تا درونش شرکت نداشته باشید برای شما جذابیتی نداره. یکسری موارد رو سانسور میکنم و فقط به بازیها و اهدافشون میپردازم. و البته وقایع اتفاقیه این بازیها.
بازی1:
محمود به جلوی رستورانی میرسد. جمعیتی از رستوران خارج میشوند. محمد ابتدا به آنها اجازه خروج میدهد و بعد وارد رستوران میشود. از پیشخدمت رستوران یک میز درخواست میکند. که پس از راهنمایی پیشخدمت پشت میز مورد نظر مینشیند و انتظار نامزدش را میکشد. زمانی که نامزدش میرسد؛ بلند میشود، پالتوی او را میگیرد و آویزان میکند. صندلی را برایش نگه میدارد تا او بنشیند و بعد روبروی او مینشیند.
در مورد این بازی به موارد مشاهده شده در این فرد پاسخ بدید. اگر کموردی را کاملا در او مشاهده کردید نمره 3، اگر تا حدی مشاهده کردید نمره 2 و اگر اصلا مشاهده نکردید نمره صفر بدید و در مواردی که نمیتونید اظهار نظر کنید نمره صفر بدید:
برای خودتون جواب بدید هدفش رو بگم.
این هم نتیجه خودم به ترتیب( از راست به چپ):
2.3.3.0.2.0.3.2
خوب حالا جواب:
این بازی به تست اثر هاله ای معروف هست. بطوریکه وقتی یک ویژگی در خود ما وجود داشته باشه، حالا خوب یا بد، اون رو در ذهنمون برجسته تر میکنیم و در رفتار افراد بهشون نسبت میدیم.
بازی بعدی که خیلی هم جالب بود شبیه ساز جلسه خواستگاری بود که یکی از دخترا و یکی از پسرا اجرا کردند.
بازی 2:
به این صورت که دختر و پسری رو روبروی هم مینشونیم و بصورت سوری پسر از دختر خواستگاری میکنه. و دختر هم باز بصورت سوری! قبول میکنه.
و بعد در مرحله بعد که مثلا چند روز بعد هست در مورد مسئله ای بجهت آشنایی صحبت میکنند.
مورد ما که خیلی باحال بود. آخر خنده. اول که دختر خانم محترم دیر سر قرا اومد! بعدش هم که پسره با کلی جون کندن! خواستگاری کرد. با گفتن جملاتی چون: جون من؟، جدی میگی؟، مسخره ام کردی حتما، و از اینمسائل پسره رو به خاک و خون کشید. بدبخت پسره!(یعنی واقعیش هم همینطوره!؟!؟!؟)
توی جلسه بعد که چند روز بعد برگزار شد. دختر محترم نه گذاشت و نه برداشت. گفت من چون کارای عام المنفعه و خیریه و اینطور مسائل زیاد دارم شاید یه روز اومدی خونه ناهار نداشتیم! حتی من هم نبودم! چیکار میکنی. و به این طریق دهن بدبخت پسره یه دور آسفالت شد که هیچ روکش هم شد! هر چند با آسودگی خاطر قبول کرد و دختر محترم هم در ذهن خودش گفت:(عجب خری گیر آوردم، خدای سواریه!!!)
بعد از این بازی مشاور محترم اینطور تکنیکهای پرسش در دوران آشنایی را تشریح کرد:
در اینجا به عشق رسیدیم. در این مرحله در همن ابتدای کار سولاتی ناک اوت کننده پرسیده شد، که دوتای اونها به شرح زیر هست:
کیا عاشق شدند؟!؟!؟
که افراد باید دستهاشون رو بالا میبردند. جالب اینکه اغلب دستها بالا رفت!
و سوال دوم در رابطه با بیان تجربیات عشقی!، که بعضیها جواب دادند.( چه پر جرات).منم گفتم. البته در مورد یه جریان دیگه. که به این جریان تعمیمش دادم! به نوعی هم نظرم رو گفتم و هم پیچوندم!
روز دوم:
در نهایت بر اساس نظریه اشترنبرگ متوجه شدیم:
عشق سه مولفه دارد:
مثل دلتنگیها و شادی ها و هیجانات
مثل بوسه های عاشقانه و غیر عاشقانه!، لبخند، نوازش، اشک، هدیه روز تولد
مثل فدا شدن، از خود گذشتگی، سوختن
و در نهایت اینکه این مثلث عشقی چرخه ای دایمی و فزاینده دارد که از میل شروع میشود. و اینکه عشق حتما وجود دارد. البته ممکن است قوی یا ضعیف باشد.
بازی 3:
یک کاغذ A4 را از وسط تا کنید.
دنیای خودتان را در یک نصفه بکشید.
چیزایی که من کشیدم اینها بود:
دو تا کامپیوتر که شبکه شدند و در نهایت به اینترنت متصل شده اند. طبیعت. خانه نماد خانواده. کتابی که از اطراف آن شعاع نور بیرون زده و نماد دیانت الهی هست. نماد صلح در بالای اون کتاب که نماد صلح بنا شده بر پایه مذهب هست.یک حباب تفکر به عنوان نماد آمال و آرزوهامو یک لوگو که نمیخوام در موردش توضیح بدم. محرمانه هست.
و الآن دنیای همسر مورد علاقه تان را در طرف دیگر طراحی کنید.
و چیزهایی که من کشیدم اینها بود:
همون کتاب و نماد صلح، طبیعت، خانه، آینه نماد زیبایی و در نهایت یه فلش که به نیمه دیگه کاغذ اشاره میکنه!
و در نهایت کشیدن دنیای مشترک.
چیزایی که من کشیدم اینها بودند:
طبیعت، کتاب، نماد صلح، خانه و کیک تولد به نماد عشق و محبت متقابل.
و حالا وقت بررسی موارد هست:
در دنیای مشترک این مسائل میتونه وجود داشته باشه:
اجتماع دنیای من و طرف من
اشتراک دنیای من و اون
چیزی کاملا جداگانه.
بازی4.
بالای کاغذی بنویسید "خانه".
اولین خونه ای رو که درش زندگی کردید رو به یاد بیارید. چه چیزهایی شما رو به یاد اون خونه میاندازه؟ بنویسید.
و اینها جوابهای من بود:
بابا بزرگ، دایی،خرمالو، خر زهره، حوض، تراس آبپاشی شده، گربه دایی و نو پنیری که بهش میداد، گربه ای که هرسال توی زیر زمینمون بچه میکرد. بالکن
حالا روی خونه رو خط بزنید و عشق رو بجای اون بنویسید. ببینین آیا این کلماتی که نوشتین آیا عشق ر به معنای اهم برای شما تداعی میکنه یا نه. بعد جوابتون رو به صورت کسری که تعداد کلمات مربوط به عشق در بالا باشه و تعداد کل کلمات مربوط به خونه در پایین بنویسید.
مال من شش به روی ده اومد.
و نتایج:
بر اساس نظریه فروید زندگی ما در دوران کودکی و کمتر از 5 سالگی رقم میخورد. بنابراین خونه کودکی ما اولین مظهر عشق ماشت.
به این صورت که:
الف(خانه کودکی)=ب(عشق)
الف= پ(هر چیز که باشد(محبت، ترس، علاقه، هرج و مرج و ...))
ب=پ
خوب برای امشب کافیه. بقیه بمونه واسه بعد. فعلا تا همینجا رو داشته باشید
دوستان اگر از مطالب استفاده ای نمیکنید یا خیلی خوشتون نیومده بگید که ادامه ندم و موضوع دیگه ای رو بنویسم.