تبليغاتX
از کجا چه خبر؟

جمعه هفدهم مهر 1388

با موضوع نمایشگاه بروز شد:

برای مشاهده مطلب به آدرس جدید مراجعه کنید:

http://sheykhena.blogspot.com

به قلم شیخنا در 21:1 |  لینک ثابت  

دوشنبه سیزدهم مهر 1388

نمایشگاه

سلام

من دارم میرم نمایشگاه مصالح ساختمانی یزد. غرفه داریم. شما هم بیاید. خوشحال میشم. اگر جریاناتی در حین نمایشگاه اتفاق افتاد حتما مینویسم:دی

این مطلب تنها یک کپی از وبلاگ شیخنا با آدرس جدید است:

http://sheykhena.blogspot.com

اگر نظری هست. اونجا در خدمتتون هستم.

به قلم شیخنا در 16:37 |  لینک ثابت  

پنجشنبه دوم مهر 1388


به قلم شیخنا در 0:29 |  لینک ثابت  

چهارشنبه یکم مهر 1388

اگر جومونگ نبود چی میشد؟

دارم تدریجا نقل مکان میکنم. برای دسترسی به این پست کلیک کنید.

همونجا هم نظر بدید. بخش نظرات اینجا بسته هست.

لیست وبلاگها و وبسایتهای دوستان هم به مرور منتقل میشند.

به قلم شیخنا در 0:51 |  لینک ثابت  

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

بلاگر

دوستان عزیز مشکل بلاگر هم حل شده. یعنی امکان ارسال و پیگیری نظرات وجود داره. میتونید از طریق این آدرس بهش دسترسی داشته باشید.

در ضمن من فردا بعد از ظهر مسافرم. از اون لحظه تاییدیه نظرات برداشته میشه. لطفا با جنبه باشید.

به قلم شیخنا در 22:37 |  لینک ثابت  

شنبه چهاردهم شهریور 1388

وقتی شیخنا سوراخ شد!

با سلام به همه دوستان عزیز

مدتی حال نوشتن نداشتم و میدونم که دلتون برام همچین تنگ شده که نگو! در هر حال. دیگه وقتشه. قرار بود تا جریانات اون جلسه ازدواج تموم نشهپست دیگه نگذارم. ولی وقتی دیدم ازش استقبال چندانی نشد باز تصمیم گرفتم طبق روال سنواتی برگردیم سر تخصص خودمون که همانا سر کار گذاشتن خلق الله بوده و هست و خواهد بود! دیگه بماند که اونجا کلی کاردستی ساختیم و اوراق بهادار رد و بدل کردیم و دس رشته بازی کردیم و غیره و ذلک. باشد تا ته اعماقتان! و ایضا نوک دماغتان بسوزد و بگدازد!:دیاینبار حال خبر نگاری هم ندارم. یکراست میرم سر اصل مطلب:

 

بله دوستان عزیز. چند روز قبلش دوستم باهام تماس گرفت که معین جون. الهی به قربونت. دستم به دامنت( توجه کنید که در مثل مناقشه نیست! پسفردا برام حرف در نیارین) میخوایم بریم پیکنیک. با یکسری بچه ها. تو هم بیا. ماشین هم بیار.

شیخنا: حالا خاطر خودم دعوتم یا خاطر ماشین.

حالا اونش به کنار میای؟

انشاالله.

و به اینگونه شد که بقول دهجی ها از صدقه سری گندم، تلخه( گیاهی بدبو و تلخ که حتی گوسپند به دهان نمیگیرد!) هم آب خورد!

بله دوستان من. القصه جمعه شد و راس ساعت شش و بیست دقیقه در سرمنزل مقصود حاضر شدیم.

و دوستان اتومبیل را در وضعی مشاهده کردند که کاغدی بروی شیشه الصاق شده بود. با این مضمون:

"مقصد: عالم ارواح"

که البته این هم به نوعی آرایه تضمین هست که بعدا براتون میگم و ذوق ادبی شیخنا رو میرسونه و از طرف دیگه اوج موذی گری شیخنا و البته هیچ معنای دیگری ندارد. (قابل توجه شولی و مشتی: مارکار پارکار هم نداریم. حله؟)خلاصه من و خواهرم بودیم که فردی که ما اسمش رو آقا عزت میگذاریم سه عدد لیدی رو سوار ماشین ما کرد و ما را افتادیم. البته این لیدی ها در سایز استاندارد بودند. و البته باز هم میدونید که پراید حتی با سایز استاندارد هم مشکل داره! سر میدون امام علی که رسیدیم دیدیم آقا عزت داره چراغ میده. کنار زدم.

بجا باز کنید یکی دیگه هم هست. قلمیه

شیخنا: میبخشید آقا عزت. نیم قلمی ندارین؟ خداوکیلی ظرفیت پراید محدوده!

مشکلی نیست. ببر ثواب داره. راستی صندوق رو هم بزن بالا این یخدون رو هم ببر.

جل الخالق. عزت جون این یخدونه یا برفخونه طزرجون؟!؟!؟

کارت به اینکاراش نباشه ببر. در ضمن دم نونوایی تفت وایسا. نون بگیرین که نداریم.

چشم. سمعت و طاعتا!

و رسیدیم به نونوایی سنگکی تفت. از دور که دیدم؛ به به چه صفی. احیانا برای فردا صبح میتونیم نون بگیریم. امروز رو که اصلا فکرش رو هم نکنید. خلاصه پیاده شدم و رفتم. به به چه خبره. این عزت جون سه نفرو گذاشته تو صف نون که اگر یکی به ملکوت اعلی نازل شد و به فیض شهادت رسید علی البدل باشه! چیکار میشه کرد دیگه. صبر کردم.

پس از مدتی عزتی اومد و دید حیلی ضایعه که عطا و اوطا؟ اوتا، دراز و کوتاه وایسیم که نون بگیریم! به من گفت که پشت سرش راه بیافتم. و ساعت هم هشت شده بود!

اونروز یه درس بزرگ هم گرفتم. و اون اینکه متوجه میشید. بخونید:

خلاصه ما راه افتادیم دنبالش. اون که جی ال ایکس داشت و میرفت. اما ما با پراید توی این گردنه های بعد از تفت ماشین سرعتش از 120 بالا نمیرفت که نمیرفت! تا در نهایت متوجه شدیم این به خاطر کولر بوده. و چون کولر رو روشن کردیم. ماشین جون گرفت. رسیدیم به دوراهی بیداخوید. وایساد. به ما گفت صبر کنید تا مینیبوس هم برسه. بعد بیاید. ما هم طبق معمول سنواتی: چشم!

همینقدر بگم که ساعت 9 بود که مینی بوس رسید. در حالی که ما فرش انداخته بودیم و داشتیم ورق بازی میکردیم کنار جاده! در حالی که بسی خورسند بودیم که نمیتونن ما رو فراموش کنند و همینجا دورمون بزنن. میدونید چرا. چون کل صبحانه و ناهارشون توی یخدون عقب صندوق ما بود و ما هم حین بازی خدا خدا میکردیم که نیان! هیچی دیگه. جلو شدم که ببرمشون سرمنزل موعود. حالا رواح کلم خودمم بلد نیستم! بله من دارم همینطور میرم. غافل از اینکه رد کردم و مینیبوس دیده و وایساده و من همینطور دارم میرم! موبایل هم آنتن نداره. و منم از جای فهمیدم رد کردم که دیدم دیگه آبادی تموم شد!!!!

بر میگردم. و کلی هم هم متلک بارم میکنند!

وقتی رسیدم متوجه شدم یکی از بچه ها 13000 تومان جریمه شده. بیچاره!

وقت صبحانه خیلی عصبی شدم. از بس که چار تا لفچ نصف غذا ها رو حیف و میل کردند.

اما قضیه اصلی اینجا شروع میشه.

میخواستیم بریم بازی که صداش در اومد که دوستان توپ با خودشون نیاوردند. همون غول تشر چند پست قبل رو به یاد دارید؟ محظ اطلاع اینکه. این آقای غول تشر بقول بابام از انواع ریش نقاشی بود. یعنی ریشش رو نقاشی کرده بود. به صورتی که چونه اش رو جا گذاشته بود و با استفاده از ریشهاش در این قسمت خط عابر کشیده بود. به این صورت که مقداری رو تراشیده و مقداری رو جای گذاشته بود! اون و به همراه یکی دیگه دیگه از ارازل همراه شدیم تا بریم توپ بخریم! بهتون بگم سی کیلومتر رفتیم تا به توپ رسیدیم! موقع برگشت این ارازل هی انگشت دور کله میچرخوندن و منم هی حرص میخوردم که آه اینا آخرش خودمونو میگیره! که البته گرفت هم. درست بالای گردنه جناب پلیس ایست داد!

خوب.آقای شیخنا. جون خودت برات مهم نیست. جون بقیه هم برات ارزشی نداره.

چطور جناب. کاری نکردم که.

اون پایین توی پیچ چند تا سبقت خطرناک گرفتی.

نه بخدا جناب. سبقت کجا بود. آزاد بود که.

تو پیچ همیشه ممنوعه.

نه جناب. درست بعد از اینکه من برگشتم تو لاین خط ممتد شد.

 

در همین حین جناب پلیس قبض جریمه رو به مبلغ 20000 تومان داد دستم. و پانچ رو براشت که به گواهینامه رو هم التفاطی بفرمایند! حال هی این آقای غول تشر:

حالا جناب نمیشه این سوراخ ماتمو این تو نزنی؟ ......

و سرکار هم که خیلی این جمله به مذاقش خوش نیومد. تق!!!!

و به این شکل بود که شیخنا سوراخ شد!

و باز به این شکل بود که وقتی 160 تا رفتم و رکورد خودم رو زدم آقای پلیس نگفت سرعتت زیاده. ولی سبقت مجاز رو گفت غیر مجازه!

و وقتی هم برگشتیم. سیل متلک باز حواله شد

بقیه روز اتفاق خاصی نیافتاد

تا موقع برگشت که دیگه من آدم شده بودم و از 120 بالا نرفتم. از ترس پلیس سبقت هم نگرفتم. چه مجاز و چه غیر مجاز!

گفتنی است در زمان برگشت هم برگه:

"مقصد: عالم اجساد"

به روی شیشه الصاق شده بود. و بانوان حاضر در خودرو هم به همراه موزیک داخل خودرو حرکات موزون انجام میدادند. که باعث میشد من حر لحظه بترسم مبادا مجبور بشم شب رو توی گشت ارشاد طی کنم!

توی برگشت هم خیلی آدم نبودم. یجا بود که قبل از پیچ سرعت گرفتم. طوری که اگر ترمز میکردم میرفتم توی شونه راه و چه بسا چپ میکردم. پس به صورتی بسیار حرفه ای و به سان اتومبیل رانان رالی قبل از پیچ اندکی ترمز گرفتم و داخل پیچ گاز دادم. به این ترتیب پیچ رو به راحتی رد کردم. پیچ با زاویه 90 رو با سرعت بالای صد رد کردم. ولی بعد از پیچ که میخواستم برگردم توی خط راست. کنترل ماشین یمقدار سخت شد.

دیگه خسته شدم.شما هم میدونم خسته شدید. پس دیگه بسه. فعلا:دی

 

به قلم شیخنا در 23:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

تزوجوا یا قوم فی کل صباح و مساء ولو بالما ان کنتم صادقین!

با توجه به اینکه ادرس جدید نچرخید و علاوه بر اون بخش نظرات هم مشکل داشت و باز علاوه بر اون اطلاعات هم هرچی بخواد از من داره. و با این تفاسیر من ترسی از شناخته شدن ندارم بر میگردم

انتهی


اول از همه بر اساس فتوای بجای دوست عزیز و گرامی مشتی کبیر، سلام!

قول داده بودم که در مورد کارگاه آموزشهای پیش از ازدواج بنویسم. اما اجازه بدید کمی هم به وقایع اخیر برسیم:

  1. رو شدن فجایع کمپ(بازداشتگاه) کهریزک و مسائلی که در موردش رو شد.شامل انواع و اقسام شکنجه های روحی و بدنی که به افراد وارد میشده و گویا خود جناب سردار رادان هم درش دخیل بودند. و در واقع زیر نظر خود ایشون تمامی کارها انجام میشده. در مورد این کمپ گفته میشه سوله ای بوده که درون آن را با کانتینر هایی پر کرده بودند. و در واقع این کانتینر ها همان سلولها بودند و بوی تعفن معتادین لاعلاج و کثافت و لجن حاصل از بازداشت دراز مدت و ادرار و مدفوع فضا را پر کرده بوده است.
  2. خبر بعدی مرتبط با مواردی است که مهدی کروبی در مورد وقایع زندان اوین و تجاوز به زندانیان منتشر کرد. در واقع نامه ای به اکبر هاشمی رفسنجانی بود. و یکی از کاربران بالاترین از آن به "آس رو کردن کروبی" یاد کرد. در این مورد محسن رضایی اعلام کرد، اگر این وقایع صحت داشته باشد باید عزای عمومی اعلان کرد. و این نامه تا چند روز تیتر اول خبرگزاری های رسمی جهان مثل CNNوBBC شد.
  3. خبر بعد سوتی اخبار 20و30 در مورد قتل ترانه موسوی، دختری که پس از تجاوز در زندان و بر اساس بعضی منابع، پارگی رحم و مقعد، جسد سوخته او در اطراف کرج پیدا شد، بود. در این خبر عنوان شد تنها سه ترانه موسوی در کشور وجود دارند. یکی دو ساله است. دیگری اصولا متولد پاریس و ساکن خارج از کشور است و نهایتا زنی چهل ساله که از دو سال پیش به کانادا مهاجرت کرده و باز نگشته است. دوستان موارد متعددی از سوتی! را در این خبر کشف فرمودند. ولی سوتی واقعی خبری از وبسایت ستایش فکر میکنم بود که از ترانه موسوی به عنوان دختر جوان نوازنده ابوا در کنسرت ویژه بانوان یاد کرده بود!
  4. و اعترافگیری ها، اعترافات ابطهی و صورت چروکیده و پژمرده او و همچنین چهره معصومانه کلوتید ریس تبعه فرانسه و استاد درس فرانسه دانشگاه صنعتی اصفهان.

دوستان عزیز

از اینکه همه اخبار این ماه مربوط به وقایع پس از انتخابات بود از همه شما عذر میخوام. دلیلش این بود که خبری مهمتر از اینها پیدا نکردم.

   

   

دیگه برسیم به کار خودمون:

این کارگاهها رو ما توی سه جلسه از ساعت 9 صبح تا 6 بعد از ظهر گذروندیم. کارگاهی که به نظر من کارگاه خیلی مفیدی بود و ناگفته های زیادی رو روشن کرد. البته در کنارش موارد جالبناک هم پیش میامد.

وقایع رو از زبان خودم مینویسم.

روز اول:

جلسه که شروع شد طرف در اومد گفت ساعتتون رو از هر دستی که هست در بیارید و به دست مقابل و برعکس ببندید! جل الخالق! این دیگه چه مسخره بازی ای هست؟ خلاصه اعتراضات و مسخره بازی ها بالا گرفت. تا اینکه نهایتا همه اینکار رو انجام دادند و آقای مشاور اعلان کرد در پایان روز سوم شان نزول این عمل رو بهتون میگم. واقعا وضع اسفناکی بود. بکلی این ساعت شده بود مامور سلب آسایشم. بطوری که نمیتونستم حواسم رو براحتی متمرکز کنم.

معارفه شروع شد. به نحوی که هر کس باید بلند میشد، اسمش، سنش، تحصیلاتش، شغلش، احساسش از بودن در این کارگاه، انتظارش از این کارگاه، جمله ای با ازدواج و همینطور رمز ورود! رو میگفت و مینشست. حالا این رمز ورود چی بود." من میخواهم ازدواج کنم"!. دیگه بماند که صدای خیلیها رو حتی گوش خودشون هم در زمان گفتن رمز عبور نمیشنید و دوستانی که با جبینی خیس عرق جمله رو عنوان میکردند و دوستانی مثل من که با پرروی تمام مثل خودم! جمله رو میگفتند!

خلاصه داشت جالب میشد. رسیدیم به اینکه میخوایم در این سه روز به چه نامی نامیده بشیم. بعضیحا اسم اصلی رو میگفتن. بعضی ها هم اسامی دلخواهشون رو. جالبیش این بود که شما باید اسم خودش و تمامی افراد پیش از خودش را میگفت. بیچاره من که ته صف بودم!

و قوانین:

  1. رازداری(یاد هری پاتر افتادم!)
  2. احترام به روشهای دیگران
  3. ضرورت استفاده از ضمیر من( من اینطور فکر میکنم یا به نظر من بجای تعمیم دادن موضوعی به عموم)
  4. مشارکت در فعالیتهای گروه

تبصره: حق رد مشارکت!

  1. هیچ سوالی بیمعنی نیست. هر زمان ایجاد شد پرسیده شود.
  2. حتی الامکان بدون پیشفرض و پیشداوری وارد دوره شویم
  3. ضرورت وقت شناسی

تبصره: در اوقات تنفس هم وقت شناس باشیم و سر وقت تنفس داشته باشیم

و این هم اولین فعالیت گروه:

به پنج گروه کوچک تقسیم شدیم و به سوالات زیر پاسخ دادیم:

  1. ویژگی های یک ازدواج موقت

اهم ببخشید

موفق!

  1. عوارض ازدواج ناموفق
  2. ضرورت آموزش پیش از ازدواج و چرایی آن

این اولین فعالیت گروه ما بود. فکر میکنم.

   

از اونجایی که فکر میکنم خیلی از مسائل تا درونش شرکت نداشته باشید برای شما جذابیتی نداره. یکسری موارد رو سانسور میکنم و فقط به بازیها و اهدافشون میپردازم. و البته وقایع اتفاقیه این بازیها.

بازی1:

محمود به جلوی رستورانی میرسد. جمعیتی از رستوران خارج میشوند. محمد ابتدا به آنها اجازه خروج میدهد و بعد وارد رستوران میشود. از پیشخدمت رستوران یک میز درخواست میکند. که پس از راهنمایی پیشخدمت پشت میز مورد نظر مینشیند و انتظار نامزدش را میکشد. زمانی که نامزدش میرسد؛ بلند میشود، پالتوی او را میگیرد و آویزان میکند. صندلی را برایش نگه میدارد تا او بنشیند و بعد روبروی او مینشیند.

در مورد این بازی به موارد مشاهده شده در این فرد پاسخ بدید. اگر کموردی را کاملا در او مشاهده کردید نمره 3، اگر تا حدی مشاهده کردید نمره 2 و اگر اصلا مشاهده نکردید نمره صفر بدید و در مواردی که نمیتونید اظهار نظر کنید نمره صفر بدید:

  1. باهوش
  2. مهربان
  3. مودب
  4. برونگرا
  5. پر جرات
  6. با کفایت
  7. جذاب
  8. جدی

برای خودتون جواب بدید هدفش رو بگم.

این هم نتیجه خودم به ترتیب( از راست به چپ):

2.3.3.0.2.0.3.2

خوب حالا جواب:

این بازی به تست اثر هاله ای معروف هست. بطوریکه وقتی یک ویژگی در خود ما وجود داشته باشه، حالا خوب یا بد، اون رو در ذهنمون برجسته تر میکنیم و در رفتار افراد بهشون نسبت میدیم.

   

بازی بعدی که خیلی هم جالب بود شبیه ساز جلسه خواستگاری بود که یکی از دخترا و یکی از پسرا اجرا کردند.

بازی 2:

به این صورت که دختر و پسری رو روبروی هم مینشونیم و بصورت سوری پسر از دختر خواستگاری میکنه. و دختر هم باز بصورت سوری! قبول میکنه.

و بعد در مرحله بعد که مثلا چند روز بعد هست در مورد مسئله ای بجهت آشنایی صحبت میکنند.

   

مورد ما که خیلی باحال بود. آخر خنده. اول که دختر خانم محترم دیر سر قرا اومد! بعدش هم که پسره با کلی جون کندن! خواستگاری کرد. با گفتن جملاتی چون: جون من؟، جدی میگی؟، مسخره ام کردی حتما، و از اینمسائل پسره رو به خاک و خون کشید. بدبخت پسره!(یعنی واقعیش هم همینطوره!؟!؟!؟)

توی جلسه بعد که چند روز بعد برگزار شد. دختر محترم نه گذاشت و نه برداشت. گفت من چون کارای عام المنفعه و خیریه و اینطور مسائل زیاد دارم شاید یه روز اومدی خونه ناهار نداشتیم! حتی من هم نبودم! چیکار میکنی. و به این طریق دهن بدبخت پسره یه دور آسفالت شد که هیچ روکش هم شد! هر چند با آسودگی خاطر قبول کرد و دختر محترم هم در ذهن خودش گفت:(عجب خری گیر آوردم، خدای سواریه!!!)

   

بعد از این بازی مشاور محترم اینطور تکنیکهای پرسش در دوران آشنایی را تشریح کرد:

  1. بیان اطلاعات موگرافیک(خود افشا سازی)
  2. بیان برنامه روزانه،....
  3. بیان احساسات و تقاضای بازخورد

   

در اینجا به عشق رسیدیم. در این مرحله در همن ابتدای کار سولاتی ناک اوت کننده پرسیده شد، که دوتای اونها به شرح زیر هست:

کیا عاشق شدند؟!؟!؟

که افراد باید دستهاشون رو بالا میبردند. جالب اینکه اغلب دستها بالا رفت!

و سوال دوم در رابطه با بیان تجربیات عشقی!، که بعضیها جواب دادند.( چه پر جرات).منم گفتم. البته در مورد یه جریان دیگه. که به این جریان تعمیمش دادم! به نوعی هم نظرم رو گفتم و هم پیچوندم!

   

روز دوم:

در نهایت بر اساس نظریه اشترنبرگ متوجه شدیم:

عشق سه مولفه دارد:

  1. میل( عواطف، احساسات و بعد هیجانی)

مثل دلتنگیها و شادی ها و هیجانات

  1. صمیمیت

مثل بوسه های عاشقانه و غیر عاشقانه!، لبخند، نوازش، اشک، هدیه روز تولد

  1. تعهد(حوزه عقل و منطق)

مثل فدا شدن، از خود گذشتگی، سوختن

و در نهایت اینکه این مثلث عشقی چرخه ای دایمی و فزاینده دارد که از میل شروع میشود. و اینکه عشق حتما وجود دارد. البته ممکن است قوی یا ضعیف باشد.

بازی 3:

یک کاغذ A4 را از وسط تا کنید.

دنیای خودتان را در یک نصفه بکشید.

چیزایی که من کشیدم اینها بود:

دو تا کامپیوتر که شبکه شدند و در نهایت به اینترنت متصل شده اند. طبیعت. خانه نماد خانواده. کتابی که از اطراف آن شعاع نور بیرون زده و نماد دیانت الهی هست. نماد صلح در بالای اون کتاب که نماد صلح بنا شده بر پایه مذهب هست.یک حباب تفکر به عنوان نماد آمال و آرزوهامو یک لوگو که نمیخوام در موردش توضیح بدم. محرمانه هست.

و الآن دنیای همسر مورد علاقه تان را در طرف دیگر طراحی کنید.

و چیزهایی که من کشیدم اینها بود:

همون کتاب و نماد صلح، طبیعت، خانه، آینه نماد زیبایی و در نهایت یه فلش که به نیمه دیگه کاغذ اشاره میکنه!

و در نهایت کشیدن دنیای مشترک.

چیزایی که من کشیدم اینها بودند:

طبیعت، کتاب، نماد صلح، خانه و کیک تولد به نماد عشق و محبت متقابل.

   

   

و حالا وقت بررسی موارد هست:

در دنیای مشترک این مسائل میتونه وجود داشته باشه:

اجتماع دنیای من و طرف من

اشتراک دنیای من و اون

چیزی کاملا جداگانه.

   

بازی4.

بالای کاغذی بنویسید "خانه".

اولین خونه ای رو که درش زندگی کردید رو به یاد بیارید. چه چیزهایی شما رو به یاد اون خونه میاندازه؟ بنویسید.

   

و اینها جوابهای من بود:

بابا بزرگ، دایی،خرمالو، خر زهره، حوض، تراس آبپاشی شده، گربه دایی و نو پنیری که بهش میداد، گربه ای که هرسال توی زیر زمینمون بچه میکرد. بالکن

   

حالا روی خونه رو خط بزنید و عشق رو بجای اون بنویسید. ببینین آیا این کلماتی که نوشتین آیا عشق ر به معنای اهم برای شما تداعی میکنه یا نه. بعد جوابتون رو به صورت کسری که تعداد کلمات مربوط به عشق در بالا باشه و تعداد کل کلمات مربوط به خونه در پایین بنویسید.

مال من شش به روی ده اومد.

   

و نتایج:

بر اساس نظریه فروید زندگی ما در دوران کودکی و کمتر از 5 سالگی رقم میخورد. بنابراین خونه کودکی ما اولین مظهر عشق ماشت.

به این صورت که:

الف(خانه کودکی)=ب(عشق)

الف= پ(هر چیز که باشد(محبت، ترس، علاقه، هرج و مرج و ...))

ب=پ

   

خوب برای امشب کافیه. بقیه بمونه واسه بعد. فعلا تا همینجا رو داشته باشید

دوستان اگر از مطالب استفاده ای نمیکنید یا خیلی خوشتون نیومده بگید که ادامه ندم و موضوع دیگه ای رو بنویسم.

به قلم شیخنا در 0:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

تزوجوا یا قوم فی کل صباح و مساء ولو بالما ان کنتم صادقین!

در مورد عنوان مطلب اینکه یکی از بچه ها این ترکیب جالب رو بر اساس آیات و الواح بهایی از چند نص متفاوت ساخته. که بسیار باعث خنده شد.

نکته اینکه اینجا بزودی با موضوع آموزشهای پیش از ازدواج(آشنایی تا عقد) و تا یکسال بعد از ازدواج بروز میشه. البته با درونمایه طنز. بر اساس جزوه هایی که خودم توی این جلسات فشرده روزانه هشت ساعت در سه روزط متوالی نوشتم و نزدیک 50-60 صفحه هست! و نیز جزوه هفت هزار تومنی که خریداری شد شکل میگیره. شاید لازم باشه این یک پست چند قسمتی باشه. اگر در این مورد نظری هست اعلام کنید.

به قلم شیخنا در 20:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم تیر 1388

مهمون داری

با سلام به شما دوستان عزیز....

مدتهای مدیدی است که از آخرین ارسال رسمی این وبلاگ میگذرد و در این مدت اتفاقاتی کثیر بر صحنه حادثه آمد. از آن جمله مرگ سلطان پاپ، مایکل جکسون، بود. و صد البته شایعاتی که پس از مرگ او رونق گرفت. همانگونه که اطلاع دارید چند سال پیش شایعاتی بر این اساس که مایکل اسلام آورده است شکل گرفت. در این روزها نیز این شایعات بازار خود را داغ کردند و تا آنجا پیش رفتند که صحبت از تدفین او به آداب اسلامی به میان آمد. شایعات دیگری نیز مبنی بر زنده بودن او بوجود آمد که پس از ماجرای مستند جنجالی شبکه خبری سی ان ان رونق گرفت. در ای فیلم مستند که در منزل شخصی مایکل فیلمبرداری شده بود به وضوح جسمی شبه گون، متناسب با قد و قامت صاحبخانه فقید، دیده میشود که از برابر در اتاقی عبور میکند. اجازه بدهید به مناسبت مرگ این خواننده یک دقیقه سکوت کنیم.

وقایع دیگر نیز وقایع 25 خرداد و 30 خرداد بود که کشته هایی، یا بقول دوستی شهدایی، را بجا گذاشت و قلب همه ما را به درد آورد. وحشتناکتر از همه قتل ندا آقاسلطان بود. صحنه ای که خون از دهان و بینی او بیرون میزند و روح بدن نازنینش را ترک میکند. و ماجرای اخراج خبر نگار بی بی سی و اتهام زدن به او در ماجرای مرگ آن روح پاک. نکته جالبی که وجود دارد اینکه در بین عکسهای ندا عکسی پرسنلی با روسری دیده میشود که مر بوط به ندا سلطانی است، نه ندا آقاسلطان! و باز نیز یک دقیقه سکوت.

حرفی دیگر نیست. به کار خودمان برسیم که همانا نگارش خاطرات روزان مهمانداری! است.

خب دوستان. اراجیف گویی تموم شد! ماجرا از اونجایی شروع شد که من طهران بودم. هم سفر شغلی و هم دید و بازدید دوستان و از این دست. در این بین به دوستم زنگ زدم که ببینمش:

-الو. سلام . چطوری سیا؟ خوبی؟

-به سلام شیخنا. چه خوب شد زنگ زدی. خودم قرار بود فردا پسفردا زنگت بزنم؟

-چطور؟

-هیچی . دیدم دوشنبه که تعطیله. شنبه و یکشنبه هم مرخصی بگیرم. بیام یزد.

-به سلامتی. قدمت بروی چشم.

-خوب، کجایی؟ چیکار میکنی؟

-طهرانم. زنگ زدم ببینم باشی که بیام ببینمت. حالا که تو داری میای. مسی کجاست؟

- نیست رفته ماهشهر. تا دوشنبه میاد.

- حیف شد میخواستم ببینمش. در هر حال.... پس دیگه یزد میبینمت.

-بگو کجایی ماشین دارم. بیام دنبالت. بریم بیرون با هم باشیم و فلافل بزنیم.

- همون فول آپشن فول اتومات؟

- نخیر. BMW.M3

-BMW.M3.E46؟

-خیلی نامردی. آره. همون.

-ممنون. امشب همینجا هستم. وعده یزد.

 

 

و به این ترتیب دوستم قرار شد بیاد یزد.

با توجه به شناختی که از سفر پیشش دسم اومده بود میدونستم از جاهای تاریخی، یا بقول خودش سنگ و خاک الکی!، خوشش نمیاد. و بیشتر دنبال اینه که آدم ببینه! و مخصوصا اینکه شب بگردونمش.

ایشون رسیدند. صبح رفتم دنبالش ترمینال و اومدیم خونه. اونروز رو هم به هزار مکافات از بابا مرخصی گرفته بودم که خونه بمونم از سیا پذیرایی کنم! القصه خواستیم گردشمون رو شروع کنیم. گفتم این بشر از موزه علوم باید خوشش بیاد. که البته خوشش هم اومد. اما از شانس مخروبه بنده حقیر. تعطیل بود. و با زنگ زدن و کلی عز و التماس درمون رو باز کردن و رفتیم داخل. لعنتی فقط موزه اکوسیستم و زیست جانوریشون رو باز کردن. موزه نجوم و فیزیک و زمین شناسی و غیره و ذلک که اصل موزه بود هوتوتو!

از اون که نتیجه ای حاصل نشد. اومدیم خونه و نشستیم پشت سیستم و تا صبح رو شب کردیم. قرار شد بریم استخر. قبلش میخواستم ببرمش بوف یا مثلث یه پیتزا ازش نقد کند. نامرد ساعت 5 برداشته برده که دور و بر میرچخماق یه فلافلی خوب پیدا کرده! و باید بریم و الآن شاممون رو بخوریم که دو ساعت قبل از شنا باید شکم خالی باشه و چیزی نخورده باشی. خلاصه دو تا و نصفی فلافل خوردم و خودش سه تا و نصفی. بعد رفتیم آریا که حضرت آقا چند تا آدم ببینه. برگشتنش گیر داده بود به یه 141 که دو عدد بانو داخلش بودن.

-برو کنارشون میخاوم صحبت کنم.

- بیخود کردی. من اینجا آبرو دارم. حالا خوبه که نه عرضه اینکارا رو داری فقط محض رفع بیکاریه و مسخرگیه.

-میگم برو کنارشون.

-ا. عجب آدمیه ها. نصفه شبی دختر بازیش گرفته. سیا تو که اینکاره نیستی. جون من بیخیال شو. من اینجا مظهر نجابتم. آبروی منو نبر.

حالا شانس خوش ما اینا مسیرشون هم با ما یکی بود. از ابوذر تا دم آتیشکده! و ترافیک هم بود که میشد یک متر یک متر جلو رفت. دیگه عمق فاجعه رو درک کنید!

-برو کنارشون.

-اوف. خداوندا. بیا.

-خوب همینجا وایسا. ا میگم وایسا.

-گیر عجب آدمی افتادیما. خوب پدر آمرزیده من وسط خیابون به چه بهونه ای وایسم کنارشون؟

-مثل اینکه ترافیکه و ماشین جلوییت هم وایساده

-درسته. ولی یک نکته رو دقت نکردی که در فاصله بین ما و ماشین جلویی یه تریلی ترانزیت به راحتی جا میشه!

- خوبه. اومدن. خوب نگذار بیان جلوت.

-نمیان. راحت باش. اونا سمت چپ ما هستن. از اونجایی که خانومها معمولا قانون مدارن از ما سبقت نمیگی....

که نگذاشتن حرفم تموم شه سبقت گرفتن. اینم از قانون مداریشون!

-میکشمت. برو کنارشون.

-بیخیال شو جون من.

-برو کنارشون.

-خدا. بیا اینم کنارشون.

-دوباره که رفتی جلوتر.

-خوب بابا من با چه بهونه ای اینجا وایسم.

-خیلی خوب نذار بیان جولوت.

خلاصه این دفعه اومدم نگذارم که دیدم بابا این میخوان نصف ماشینو بکنن! منم یه بوغ ممتد به نشانه اعتراض زدم.

-چرا بوغ میزنی اینجوری.

-مگه ندیدی. میخواست ماشین رو یکسره اش کنه.

-پشت سرمونن الآن. وایسا. میخوام برم بهشون بگم که چرا از ابوذر تا اینجا دارن دنبالمون میان.

-بخدا رو رو برم. سنگ پا قزوین رو سفید شد. مرتیکه عوضی یکساعته منو مسخره خودت کردی و اجازه نمیدی یه متر ازشون فاصله بگیرم. حالا میگی میخوای بری بگی که چرا دنبال ما افتادن؟!؟!؟؟!

-چرا داری دور میزنی؟

-برای اینکه مسیر ما اینطرفه. بلکی اینا بخوان برن تا شهنه. منم برم!!!

القصه راحت شدم. رفتیم استخر

گویا این استخر هر دفعه قراره سوژه من بشه با این کاراشون!!!

سانسشون از 10 تا یازده و نیم بود. خیلی با دفعه قبل فرق کرده بود. کفشداری گذاشته بودند و یه دختر چارده ساله توش! خلاصه این دختر خانوم اینقدر قر و اطوار داشت که بیا و ببین. نمونه هاییش:

1.

من دیگه کاری نمیکنم. اول باید اینا که اینجان کفششون رو بدم بهشون بعد کفش شما رو بگیرم.

خلاصه آقا راضی نشد وهیچ کاری نکرد تا اینکه همه رفتن بیرون.

2.

کفشاتون رو یکی یکی بدید و تو صف اینطور نمیگیرم.

3.

.......

خلاصه هیش دختری اندازه این مرتیکه قر و اطوار نداشت.

رفتیم داخل.

توی استخر.

این آقای سیا غریق نجات هم هستن. البته با هیکلی که دارن نیازی به شنا ندارم. از بس سطح مقطعشون زیاده روی آب میمونن! و ایشون شروع کردن به آموزش غریق نجاتی و مسخره بازی. در این بین عملا هم کارهایی میکردن. مثلا کلید قفلشون رو مینداختن کف استخر و بعد نجاتش میدادن! که البته از هر متحرکی این کار بر میاد!

بعد هم یه مقدار ژانگولر انجام دادن و صندلی نجات غریق بدبخت رو گرفتن سر دست و وسط استخر شروع کردن دوچرخه زدن و حرکات آکروباتیک و ژانگولر که ببین تا چقدر میتونن نگهش دارن! منم که از این مسخره بازیا خسته شده بودم رفتم برم از روی تخته بپرم که دیدم جا تره و از بچه فقط پوشکش مونده! یعنی یه چارچوب و بدون تخته پرش! ببیخشید آقای نجات غریق. این دایو کجاست؟ بردن تعمیر اسرائیل. جان؟!؟!؟ قراره رئیس جمهور مردمی بیاردش. بله خیلی ممنون. لطف دارند ایشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینطوری ساعت سانس رو تموم کردیم.

رفتیم لباس شدیم. و بعدش دوباره خدمت اون دختر خانوم چهارده ساله مشرف شدیم.

خواستیم کفشا رو بگیریم که گفتن اول قفل و کلید و دمپایی رو تحویل بدید.

-بفرمایین. این قل و کلید.

-دمپایی.

-بعدش پاپتی وایسم اینجا تا شما کفش منو لطف کنی؟!؟!؟!

-قانونه.

-ای خاک بر سرت با اون قانونت. بیا

-بفرمایید.

-متشکرم.

کلم رو بردم داخل اتاق ایشون و اطراف رو برانداز کردن.

-دنبال چیزی هستین؟

-دنبال تانک میگردم.

-بله؟@!؟$_/)*7!؟(یعنی هنگ کرد!)

-تانکی که از رو کفشم رد شده. آخه مرتیکه من کفشم رو اینطوری بهت تحویل دادم؟

-همینه که هست

-ممنونم......

خلاصه رفتیم بیرون. در مسیر برگشت باز سیا خان هوس فلافل کردند و من دو تا دیگه و خدشون هم سه تا دیگه میل کردند.

و دیگه خلاص.

اول از همه از سیا معذرت میخوام. دوستان با توجه به قسمت دختر بازی سیا رو قضاوت نکنید. پس خیلی خوب و ماهیه. با مرام. با معرفت. نمونه یه دوست خوب. اصلا هم دنبال اینکارا نیست. میدونست من از این کارا بدم میاد. فقط میخواست از روی شوخی اینجوری منو بچزونه!

دیگه اینکه بر اساس مطالعات من هزینه این کلاس آموزش سوارکاری که جدیدا بهتون اس ام اس شده اسما 78 هزار تومن برای 15 جلسه یکشاعته هست و رسما 6 ملیون و 120 هزار تومان.

چطور؟

750000تومان خرج کلاس

3000تومان خرج بیمه ورزشی یکساله

تا اینجا مخارج رسمی......

50000تومان کلاه و گت سوار کاری

6000000تومان هزینه خرید اسب

یعنی در دوران آموزش خودشون بهتون اسب میدن. ولی بعدش دیگه باید اسب بخرین. تا بتونین از آموزشتون استفاده کنید. چون به کسی اسب کرایه نمیدن!!!!!

دوستان نظر یادتون نره.

خوش و خرم باشید تا پست بعدی

به قلم شیخنا در 1:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم تیر 1388

22 سالگی

من امروز ساعت 3 بعد از ظهر متولد شدم. یعنی الآن بیست و دوسال و هفت ساعت و سی دقیقه و چهل و هشت ثانیه از عمر شریف من میگذره!

محظ اطلاع گفتم. چون میدونم دوستان زیادی هستند که دوست دارند به من هدیه بدند. خواستم نا امیدشون نکنم.

:دی

به قلم شیخنا در 22:32 |  لینک ثابت   •